X
تبلیغات
رایتل

دلداده
 
قالب وبلاگ

خیلی وقته میخوام به روز کنم ولی نمیشد

میخواستم یه شعری رو بنویسم که دستم به نوشتن نمی رفت

تا امروز

دیروز خیلی کار داشتم  و باید برای رسیدن به همه کارام از مترو استفاده میکردم حدودا نزدیک ظهر بود میخواستم از ایستگاه انقلاب بیام به  سمت شمرون یه کاری انجام بدم و باز برگردم انقلاب خیلی خسته بودم وقتم هم خیلی کم بود  اصلا هم حوصله نداشتم

اروم اروم امدم رو پله برقی ایستادم دوتا پله پایین تر یه حاج اقا(من میگم حاج اقا شایدم حاجی نبود) ایستاده بود  من داشتم رو به رو رو نگاه میکردم که حاج اقاهه یهو روشو کرد به من گفت روز خوبی بود(سوالی نبود لحنش خبری بود) منم گفتم الحمد والله

رسیدیم پایین پله ها  داشتم میرفتم بشینم رو صندلی که صدای زنگ اس ام اس امود نمیدونم چرا ولی یهو برگشتم همون اقا بود گفت برادر میشه اینو برام بخونی گفتم حتما چرا نشه حاج اقا

گوشی رو گرفتم نوشته بود شما   برای کربلا ثبت نام کردین برای تکمیل پرونده و مدارک و از این حرفا به سایت حج وزیارت یا به سازمان مراجعه کنیند

به حاجی گفتم اینو نوشته خندید گفت اشتباه شده پسرم من ثبت نام نکردم گفتم حاج اقا این خط برای خودتونه گفت اره چندین ساله

گفتم پس  این اس ام اس هم برای شماست از من اصرار از ایشون هم لبخند و انکار گفتم حاج اقا من تو حج وزیارت اشنا دارم میخواین بفرستمتون برین پیشش بپرسین گفت من که بلد نیستم کجاس

گفتم اینجوری که نمیشه میخواین من براتون نگاه کنم ببینم قضیه چیه گفت اره پسرم خدا خیرت بده و کلی دعا

دست حاج اقا رو گرفتم از ایستگاه مترو برگشتیم بیرون بردمش کافی نت رفتم تو سایت حج و زیارت.

اس ام اس درست اومده بود فرم هم به نام ایشون بود پرینت گرفتم گفتم حاج اقا مگه شما ... فرزند... نیستین گفت خودمم

گفتم حاج اقا شاید پسرتون نوتون  یا کسی براتون ثبت نام کرده

گفت پسرم من تنهام کسی رم ندارم که بخواد سواد داشته باشه برام از این کارای کامپیوتری بکنه من ابدارچی ... اداره هستم

منم گفتم حاج اقا سروم طلبیده برین زیارتش یه نگاه مهربونی بهم کرد گفت ایشاالله من از خدامه

امام حسین خودشم انشاالله پولشو جور کنه برام منم گفتم حاج اقا سرورم خریدتتون خیالت راحت من قول شرف میدم که خودش پولشم براتون جور میکنه میگی نه اگه نشد این شماره منه زنگ بزن بگو دیدی جور نشد.(به روشنی روز برام روشنه که پول که هیچ هر مشکلی برای رفتن ایشون باشه سرورم همشو حل میکنه براشون)

 حاج اقا گفت پس یه کار دیگه ام میکنی برام حالا که زحمت کشیدی یه کاری زنگ بزن حج و زیارت گفتم چشم

با مسئولش صحبت کردم گفت 3شنبه تشریف بیارن اینجا تا خودم کاراشونو انجام بدم.

یا ثارالله


پ.ن:حین بانو خانم اقا اگه بخواد یه جوری دعوتنامه رسمی میفرسته برات که ...(البته شما هم خریده شدین از طرف سرورم و رفتین منو دعا کنین خیلی)

پ.ن2:وقتی داشتیم جدا میشدیم بغلش کردم بوسیدمش گفتم فقط منو اونجا یاد کن گفت اسمت چیه گفتم مهدی گفت علم دار کربلا نگه دارت باشه(یه جوری گفت علم داره کربلا که اشک تو چشمام حلقه زد تا دید بغضم گرفته سریع بغلم کرد سرشو انداخت پایین و رفت...)

[ سه‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ] [ 07:43 ب.ظ ] [ م.الف ] [ نظرات (10) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 41778

ریش