X
تبلیغات
رایتل

دلداده
 
قالب وبلاگ

بعضی وقتا که احساس میکنم داره یه سری مسایل رو یادم میره یا زرق وبرق زندگی داره حواسمو پرت میکنه

یه سری به خونه یکی از دوستانم  در محله راه اهن تهران میزنم

خودش متولد ۶۹ خانمش هم متولد ۷۰

۳ساله ازدواج کردن

هر دوتاشون دانشجو هستن ازدواجشون خیلی جالب بود نسبتشونو یادم نیست ولی با هم فامیلن

تو مجلس بله برون قرار شد پدر مادر داماد خرج تحصیل پسرشونو بدن پدر مادر عروس هم خرج تحصیل دخترشونو  ماهانه هم هر دو خانواده یه پولی بدن برای خرجی خونشون تا درس داماد تموم شه بره سر کار.خونشونم طبقه بالای خونه پدر داماده

.وضع مالی هر دو خانواده هم کاملا معمولیه.

بریم سر اصل مطلب:


وقتی که پامو میزارم توی خونه نقلی قشنگشون انگار که دیگه توی این شهر نیستم  از خیلی چیزایی که تو زندگی های الان میبینیم(بهتره نگم) خبری نیست با هر نفسی که میکشم خوشبختیشونو احساس می کنم  به راحتی میشه حضور خدا رو تو خونشون حس کرد  

یه زندگی عادی و معمولی و سرشار از سادگی...

وقی اونجام پدرش هم میاد بالا که با هم صحبت کنیم یه خونواده امام حسینی دو اتیشن  ساعتها حرف برای گفتن داریم  بگذریم

تازه یادم رفت بگم:

امیر عباس کوچولو هم به دنیا اومده دیگه نباید بهشون بگیم ذوج دیگه خانواده شدن.اسمش رو من گذاشتم

ده اول ماه محرم یه شب تو هیت بعد عزاداری بهم گفت اقا مهدی خانمم بارداره بچمونم پسره به نظر شما اسمشو چی بزاریم ؟

بهش گفتم چی بگم والا من زیاد مقید اسم اینا نیستم چون اگه انشاالله ازدواج کردم خدا بهمون دختر عنایت کرد که میگم مامانش هرچی بگه اگه هم پسر بود که خیلی وقته خودم انتخاب کردم 

امیر عباس میزارم(عزیزم امیر عباس افکاری)

خیلی ذوق کرد(اونم خیلی به اقا امیر علقمه ارادت داره)رفت به خانمش گفت و اسم پسرشون الان امیر عباس کوچولوی ماست.


پ ن:

هنوز هم خیلی جاها زمین زیباست زندگی زیباست عشق زیباست انسان زیباست...


پ ن2:

خیلی جای تعرف و نتیجه گیری داشت ولی به همین سادگی و کوتاهی کفایت میکنه





[ پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ م.الف ] [ نظرات (12) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 42031

ریش