X
تبلیغات
رایتل

دلداده
 
قالب وبلاگ

یک دهن خواهم به پهناى فلک
 
تا بگویم وصف آن رشک ملک


دیشب داشتم از جایی بر میگشتم پیاده قدم زنان تو عالم خودم بود ساعت دقیقا یک ونیم بود

از روبه روم یه ماشین با سرعت میومد سرمو بالا نکردم نگاه کنم سرعتش ازبالا پایین پریدن نورش  معلوم بود یعنی سرعت گیرها و چاله هارو داشت میپرید از من رد شد یهو زد رو ترمز

از صدای ترمزش برگشتم دیدم داره دنده عقب میاد(یه BMWسری 3)

به خودم گفتم حتما ادرس میخواد منم شروع کردم به سمت ماشین رفتن  دولا شدم بگم جانم؟!!

دیدم یه خانم حدودا ۲۴/۲۵ ساله با ظاهری کاملا امروزی ولی نه زننده...

گفتن سلام

گفتم علیک سلام

گفتن من شما رو میشناسم شما تو هیت حاجی حبوباتی خدمت میکنین

گفتم بله درسته چه کمکی از دستم بر میاد؟

گفتن میشه وقتتونو یه نیم  ساعت بگیرم؟(تو دلم گفتم بسم الله این موقع شب ...)

گفتم در مورد چی؟

گفت صبر کنین گوشیشو از کنار دنده برداشت یه شماره گرفت (همین که مشغول شماره گیری بود یه ته صدای نوحه میشنیدم از تو ماشین با صدای رضا هلالی البته روضه بود)

من حواسم به روضه بود که شروع کرد به صحبت الو مامان سلام

مامان یه اقایی بود تو هیئت حاجی انطوری اونطوری ... الان تو خیابون دیدمشون کناره منه چی کار کنم(خودتونو بزارین جای من واااا رفته بودم)

باشه باشه خدا حافظی...

میشه سوارشین مامانم گفته اگه براشون ممکنه بیارینشون اینجا باهاتون کار دارن

یه نگاه متعجب بهش کردم با گوشیم ساعتو نشون دادم گفتم ساعت نزدیک 2 ها در جریان هستین؟!!!!!! گفت اخی چه قشنگه میشه این عکس تم گوشیتونو برام بفرستین؟(عکس پشت صفحه گوشیم روی یه پوست نوشته زینب و دوری دلدار)

گفتم بله میفرستم ساعت 2 میشه فردا مادرتونو زیارت کنم گفت نه اگه بدون شما برم خونه خیلی بد میشه و...

دیدم نمیشه کاری کرد گفتم منزل نزدیکه گفتن همین جاس تو مهماندوست فرمانیه گفتم پس شما برین مامانو بیارین قرارمون ساعت 2و نیم جلو کتابخونه پارک قیطریه

گفتن باشه

رفت

منم باور کنین از تعجب تا 5دقیقه همون جا لب جدول نشستم البته چون اسم هیئت اومده بود تا حدودی خیالم راحت شده بود ولی بازم...

بگذریم طولانی نشه

رفتم دم کتابخونه  دیدم نشستن اونجا منتظر یه خانم 47/8 ساله بایه اقای حدودا 50 ساله با همین دختر خانم

رفتم جلو سلام کردم اول پدر خوانواده سلام کرد بعد مادرشون گفت سلام به روی ماهت پسرم(روی ماه؟؟!!)

مادر شروع کرد به صحبت

اقا ما از محرم تا حا لا ناراحتیم چرا اینطوری میکنین چرا با دل مردم بازی میکنین شما که اینهمه ساله دارین زحمت میکشین غلامی امام حسین رو میکنین این رسمش نی

(تو دلم گفتم نکنه کسی کاری کرده حرفی زده....)

گفتم رسم چی اخه حاج خانوم

پدر برگشت گفت چرا امسال هئیت رو برگذار نمیکنین؟!!!!

مشکلتون چیه اگه پوله ما حلش میکنیم اگه کلانتریه و... من حلش میکنم

گفتم نه حاج اقا ما نه مشکل مالی داریم نه ...نه ... نه...

شروع کردم به حرف زدن...

اخرشم گفتم هیئت هم امسال برقراره مثل هر سال با شکوهتر و با عظمت تر از هر سال

اینو که گفتم

حاج اقا یه خنده رضایت نشست رو لباش گفت خدارو شکر

حاج خانومه یهو زد زیره گریه گفت قربون امام حسین برم ...

میدونستم خودش نمیزاره جمع کنین مگه دست شماس دست خانوم فاطمه زهراس ...

بعد موضوع صحبتمون شد خود ارباب و کربلا و عاشورا و...

باید بودین و ارادت این خانواده رو نسبت به اهل بیت میدیدن...

باید میدیدن وقتی اسم امام حسین و حضرت عباس میومد چه ریز ریز اشک میریختن...



هر که شد از سر اخلاص عزا دار حسین

نام او ثبت شد به طومار حسین

ای خوش انکه حسینی شد و از دوی خلوص

پیروی کرد ز اندیشه و افکار حسین

یا رب این منصب شاهانه ز ما باز مگیر

تا که پیوسته بمانیم عزادار حسین

گرچه هستیم گنه کار خدایا مگذار

در قیامت در دل ماحسرت دیدار حسین


پ.ن:ترو خدا از رو ظاهر قضاوت نکنیم

پ.ن: شاید هرکس اون خانوم رو انوشب میدید تو دلش میگفت معلوم نی چی کشیده چی خورده رفته فضا داره با این سرعت میره!!! مرفه بی درد(شاید تو فضا بود ولی با روضه ارباب)

پ.ن

این قضیه برای بین 23 تا اخر ماه رمضونه درست یادم نیست چه روزی بود.به پیشنهاد یکی از دوستان با این موضوع اپ کردم

[ جمعه 2 مهر‌ماه سال 1389 ] [ 03:07 ق.ظ ] [ م.الف ] [ نظرات (21) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 42031

ریش