X
تبلیغات
رایتل

دلداده
 
قالب وبلاگ

دن خوزه یک انسان نرمال و معمولی بود.

ادمی که در همان چهار چوب افکار و عقاید روزمره اش برای زندگی خوب زیست میکرد

کمتر پیش می امد دن خوزه گریزی به تفکر زندگی پس از حیات بزند و اصولا تفکر به مرگ  وزندگی اخروی را چندان ارزشمند تلقی نمی کرد  اما ان شب ان شب سرنوشت ساز ان شب که گاهی تنها  یک بار در زندگی کسی رخ میدهد و گاهی خیلی ها حتی از همان تجربه یک بار ان هر چند اندک بی بهره می مانند فرا رسید

در ان شب دن خوزه خسته از سر کار به خانه باز گشت انقدر خسته بود که حتی لباسهای کار را از تن بیرون نیاورد و یک راست به تختخواب رفت و خوابید.

خوابید؟

نه شاید زندگی کرد.

دن خوزه در خواب دید که یک پروانه با بالهای رنگارنگ و مسحور کننده است و سبک بال به هر طرف که اراده می کند میرود هنگامی که از خواب بیدار شد. ابتدا به خود گفت من پروانه بودم ولی...!

ولی در خواب مطمئن بودم که پروانه ام نه دن خوزه؟!

فقط خود را پروانه ای همچون پروانه های دیگر میدانستم  ناگاه ان اندیشه رعب اور به سراغش امد اندیشه ای که مسیر زندگی دن خوزه را به سمتی متفاوت از انچه که بود کشاند

((ایا من واقعا دن خوزه ام که خواب دیدم پروانه ام؟ یا پروانه ای هستم که خواب میبینم دن خوزه ام؟!))

مولای متقیان علی (ع):

مردم خوابند وقتی میمیرند بیدار میشوند.


[ شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1389 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ م.الف ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 41778

ریش